دیروز...!
با تلخی و ناراحتی کلاس ادامه دادم و ماه جدید شروع کردم، منشی میگفت یکی از خانما از خانم فلانی شکایت داشتند، چرا!؟
چون این خانم کلمات زشتی به کار میبرند، همین فحشهایی که نقل شده این روزها متاسفانه...!
همون روزهای اول که حرفی ازشون شنیدم، شُک شدم، تلخندی زدم و هر بار این روند ادامه پیدا کرد...!
کلاسم شده کلاس درس مدرسه و شکایتها، شده شکایتهای بچه مدرسهایها...!
کتاب تاریخی که میخونم هم، کم الفاظ درشت و نازیبا نداره...
برچسب:
نویسنده: leili-banoo
برچسب:
نویسنده: leili-banoo
برچسب:
نویسنده: leili-banoo
برچسب:
نویسنده: leili-banoo
برچسب:
نویسنده: leili-banoo
روبه پنجره معروف خونه نشستم، آسمون روبرو از کنار ساختمون بلند همسایه و ابرهایی که امروز کمی فقط کمی با دل من بودند...!
خواجه امیری میخونه و پرت میشم به دههی هشتاد
دلتنگی غریبی، تو غروب غمناک جمعه، با هوایی شهریوری و پاییزی اما گرم ِ مردادی...!
کاش جسارت میکردم تو کانال بنویسم، عکس بزارم از زاویه دیدم
از آسمون،غروب، ابرهای دلبر و ساختمون و پنجره...
برچسب:
نویسنده: leili-banoo
پای سیستم نشستم و هیچی به ذهنم نمی رسه بنویسم با وجود اینکه از صبح خیلی درگیری ذهنی داشتم، اما فقط دوست دارم ساعت ها پای سیستم بشینم و بلند نشم، کاری که مدت هاست دیگه انجام نمیدم، دلم برای لیلی سال های پیش تنگ شده...!
کانال تلگرام پست می بینم، ویراستی هم، وبلاگ ها رو می خونم و اینستا می بینم اما هیچ کدوم حوصله ام دیگه نمیکشه به حرف زدن و کامنت گذاشتن حتی وقتی خودم مخاطب حس میکنم تو ویراست...!
برچسب:
نویسنده: leili-banoo
برچسب:
نویسنده: leili-banoo