خرید بک لینک

تمام مسیر با لعن طی کردم، اول که موتوری اذیت کرد نزدیک بود بزنم به بولوار، بعدم که می‌خواستم مسیر کوتاه میدون رد کنم، یکی خلاف می‌خواست بیاد، بعد هم ماشین زدم تو چاله و خدا می‌داند چه خواهد شد بعدا...!

پیچیدم تو کوچه، یه مرد، خانم و دختربچه از کنار دیوار و در سایه رد می‌شدند مجبور شدم آروم پشت سرشون بیام تا رد بشن، دخترک سعی داشت دست مرد بگیره، مرد چهارشونه و نسبتا بلند، دستش بین راه رها کرد و انتهای کوچه که به فوتبال پسربچه‌ها رسیدن یهو ایستاد و شروع کرد زدن تو سروصورت خودش و حرف زدن، صداش واضح نبود، اما درد داشت، استیصال داشت و بیشتر دلم برای دخترک رفت که همراه خانمی که کنارش بود عقب کشیدن تا پیچ کوچه رو پشت‌سر مرد رد کردند و تو خیابون اصلی هم گویا همین رفتار تکرار کرد که پسرها بازیشون رها کردن و رفتن به تماشا...!

وقتی مسیر برگشتیم سمت خونه دایی، دادوهوار خیابون خوابیده بود، و دیدم خانوادگی داشتن از کوچه رد می‌شدند...!

لعنت به روز و روزگاری که مردها و پدرها عزت و اعتبار و غرورشون دارن از دست می‌دن و نسلی از دخترها رشد پیدا می‌کنند که دیگه نه تنها پدر قهرمان زندگی‌شون نیست که گاهی کابوس و گاهی تروماهایی میشن برای روابط آینده‌شون و زن‌هایی که می‌تونستند ملکه‌وار زندگی کنند اما با شعارهای مسخره فمنیستی پیاده‌نظام و بردگان دنیای امپریالیسم و سیاست‌های کثیف شدند...!

برچسب: نویسنده: leili-banoo تاريخ: شنبه 10 مرداد 1405 ساعت: 22:52

صفحه بندی